پنجشیر - Panjshir

پنجشیر - Panjshir

Comments

د سحری که کس بیدار میشد 10 دقه این قسم میبود ههههههههههه
سلام
پنجشیرم ،⁦❤️⁩💓💕💖💗💞⁦❤️⁩Pabjshir
"امريكا مى خواهد به اهداف خود برسد؛ ملت ها، دين، مذهب، عنعنات و.... همه براى شان آله بازى است و هيچ چيز ارزشمندتر از اهداف شان نيست، نه انسان، نه نابودى اقتصاد مردم و نه هم گسترش فقر!" #آرمان_مسعود_حاكميت_اسلام
♥پنجشیر♥ خداوند امنیت اش را حفظ داشته باشد. آمین!!!!!!

VISIT Paradise Panjshir ♡ پنجشیر ♡

www.gulestanmarket.com

#هوتل_رستوران_و_مهمان_خانه_گلستان_Hotel
Address: Golestan Market, Qabazan Bazar, Rakhe Panjshir - For more information, visit the following website. Thank you!
www.gulestanmarket.com

gulestanmarket.com

۱۵ پزشک شفاخانه ایمرجنسی ولایت پنجشیر در یک رویداد ترافیکی زخمی شدند.

سخنگوی والی پنجشیر می گوید که این رویداد صبح امروز در نزدیک درب ورودی ولایت پنجشیر هنگامی رخ داد که موتر حامل کارمندان شفاخانه ایمرجنسی در این ولایت پس از برخورد با یک موتر نوع کرولا از جاده منحرف و واژگون شد.

ديدار دوستانه احمد شاداب شيرزاد، رئیس جوانان شورای انسجام و هماهنگی مجاهدین ولايت پنجشير با جنرال محمد سالم الماس.

ديدار دوستانه با شاداب شيرزاد، رئیس جوانان شورای انسجام و هماهنگی مجاهدین ولايت پنجشير

پنجشیر - Panjshir ❤
فرستنده : احمد بهرام

"از صفحه شب های کابل"

پنجشیر - Panjshir

لواى فتح بلند است از دو احمد شاه
سپه دار جوان و جهانگشاى كبير!

عصمت قانع از احمد شاه مسعود معذرت خواست
قانع: مسعود بزرگوار حالا تو نزد پروردگارت هستی، نه به معذرت ما ضروری داری و نه به ملامتی ما، اما من از زاویه پشتونوالی از گلبدین حکمتیار حمایت کردم، مرتکب عصبیت شدم، بد کردم، جک زدم. روح بزرگ عیار و جوانمردی‌ات را مخاطب قرار می‌دهم، مرا ببخش!

کاپی

نامه نگاری‌ احمدشاه مسعود و داکتر نجیب‌الله!

مسعود: روس‌ها را از افغانستان بیرون کن تا زمینه‌ی گفتگو و صلح سرتاسری در کشور مساعد گردد.
نجیب: روس‌ها بیرون شوند، جای شان را ملیشه‌های پاکستانی‌، تروریست‌های عربی و مشاورینِ امریکایی پُر می‌کند.
مسعود: خودت وظیفه‌ی خود را انجام بده و من وظیفه‌ی خود را انجام خواهم داد. اگر جای روس‌ها را پاکستانی‌ها پُر کرد، آنوقت من هم فرزند همین خاک هستم و به پاکستانی‌ها و تروریست‌های عربی اجازه نمی‌دهم تا در این سرزمین حکمرانی نمایند.

داکتر نجیب الله به عهد خود وفا کرد. روس‌ها را از افغانستان بیرون نمود، زندانی‌های مجاهدین را آزاد ساخت و مشی مصالحه‌ی ملی را که شامل ایجاد اداره‌ی انتقالی و استعفای خودش/رئیس جمهور نیز می‌شد، اعلان کرد.

مسعود نیز به قول خود وفادار ماند و تا آخرین لحظه‌ا‌ی حیات خویش در مقابل قُلدری های پاکستانی‌‌ها و وحشی‌گری تروریست‌های عربی و بین المللی مردانه رزمید و در فرجام در همین راه جام شهادت نوشید.

[09/26/20]   چهار تا «طالب پای لچ» در کوه‌های نورستان عکس گرفته و ادعا کرده اند که اینجا پنجشیر است. این‌سوی دگر یک جماعت «فیسبوک چلونکی‌ها» آگاهانه و نا آگانه با نشر تصاویر طالب ابزار تبلیغات تروریستان می‌شوند.
واضح است، جوانی که نان مفت خورده، تاریخ نخوانده، ظرفیت تحلیل ندارد، جامعه شناسی سیاسی نمی‌داند، ناخواسته در جبهه ملا هبت‌الله عرق می‌ریزد.
سخن ماندگار قهرمان ملی: «اگر قرار بود تسلیم زور شویم، تسلیم شوروی می‌شدیم».

خیال همه راحت؛ جغرافیای مقاومت تا ابد تسخیر ناپذیر باقی می‌ماند!

فهیم فترت

دانشجويان دانشگاه قندهار از سالروز شهادت قهرمان ملى ياد بود كردند.

دانشجويان دانشگاه قندهار از سالروز شهادت قهرمان ملى ياد بود كردند.

General Abdul Malik

درود به روح پاک شهدای راه آزادی
ملت شهید پرور افغانستان!
به مناسبت هفته شهید، گوشۀ از خاطرات ام را که در سال ۱۳۷۶ با جمع از بزرگان شمال با شهید استاد ربانی رئیس جمهور دولت اسلامی وقت یکجا بخاطر تشکیل حکومت وحدمت ملی تحت ریاست شهید عبدالرحیم غفورزی از مزار شریف به پنجشیر زیبا سفر نمودیم و فلم ویدیویی سه و نیم دقیقه از سخنان قهرمان ملی را بعد از ۲۳ سال از آرشیف هفت سال از یاد رفته برداشته با ملت ستمدیده وطنم شریک می نمایم.
روحش شاد یادش گرامی باد
با احترام

درود به روح پاک شهدای راه آزادی
ملت شهید پرور افغانستان!
به مناسبت هفته شهید، گوشۀ از خاطرات ام را که در سال ۱۳۷۶ با جمع از بزرگان شمال با شهید استاد ربانی رئیس جمهور دولت اسلامی وقت یکجا بخاطر تشکیل حکومت وحدمت ملی تحت ریاست شهید عبدالرحیم غفورزی از مزار شریف به پنجشیر زیبا سفر نمودیم و فلم ویدیویی سه و نیم دقیقه از سخنان قهرمان ملی را بعد از ۲۳ سال از آرشیف هفت سال از یاد رفته برداشته با ملت ستمدیده وطنم شریک می نمایم.
روحش شاد یادش گرامی باد
با احترام

«برای من زیستن در زیر چتر بردگی، پست‌ترین نوع زندگی‌ست»
نُزده سال از ترور یکی از مشهورترین «چریک‌های قرن» و «قهرمان ملی افغانستان» می‌گذرد، که مانند دوستان مقاومش، دشمنان سرسخت نیز دارد.
برخی‌ها شير پنجشير می‌گویند، شماری هم فاتح جنگ سرد و بعضی‌ها هم آخرين چريك روى زمين؛ اما براى هوادارانش فقط یک نام دارد، آمر صاحب!
احمد شاه مسعود زندگی پرتلاطم را پشت سر گذاشت، اما آنچه وی را نسبت به هر رهبری متمایز ساخت، ایستادگی به سخنش و مقاومت در برابر دشمنش بود. مسعود تا آخرین لحظه زندگی‌اش به آنچه گفت وفادار ماند و هیچ‌گاه چهره عوض نکرد، اینجا بود که ماندگار شد.
فرمانده مسعود زمانی مجاهد دره پنجشير بود، وقتی هم وزير دفاع كابل شد و هنگامی هم فرمانده مقاومت ضد طالبان، اما آنچه در سه دوره زندگى اش او را بيشتر شهره ساخت؛ مقاومت، مقاومت و مقاومت بود!
مسعود شهريورى جذابيت ویژه‌ی داشت، که برخی‌ها در اولين ديدار شيفته‌اش می‌شدند؛ اسير روسى مسلمان شد، اسلام الدین نام گرفت و سربازش گردید، عكاس ايرانى رفيقش شد و سال‌ها پسا مسعود برایش اشک ریخت، فلم ساز فرانسوى عاشقش شد و با نبود مسعود زندگی برایش بی‌معنی شد و در نهایت حتی دشمنان دیروزش، ستایش‌گران امروزش شدند.
دوستداران احمد شاه مسعود ايستادگى او در برابر ارتش سرخ تا دندان مسلح شوروى و قوای سياه طالبانی را مى ستايند، اما مخالفانش از عملكرد او در جنگ هاى ميان گروهى كابل انتقاد مى‌كنند، چنانچه او خود هم از آنچه در دهه هفتاد خورشيدى گذشت راضى نبود و در سفرش به اروپا در پاسخ به پرسشى گفت: «وقتى انسان عمل مى كند، طبعأ اشتباه هم مى‌كند.»
اما آنچه بار دیگر مسعود را متمایز می‌سازد اینست که مانند برخی‌ها نه با نامش فساد مالی گره خورد، نه فساد اخلاقی و نه هم تاپه معامله‌گری.
آهنگ‌ساز امريكايى برايش آهنگ سروده، نويسنده تاجيكستانى درباره‌اش كتاب نوشته، مستند ساز فرانسوى از او فلم ساخته، عكاس جاپانى ازش البوم عكس تهیه كرده، شاعر ايرانى برايش شعر سروده و ده ها تن ديگر درباره‌اش فلم ساختند و كتاب نوشتند.
فرمانده تا زنده بود شكست و پيروزى هاى زيادى را تجربه كرد، اما به گپ معروف‌اش پابند ماند «حتى اگر به اندازه كلاه پكولم در افغانستان جا داشته باشم، باز هم ايستاده و مقاومت خواهم كرد.» اینجاست که پی می‌بریم هر که کلاه کج گذاشت، مسعود نشد.
آخرين سال‌هاى مقاومت ضد طالبان و گردآمدن فرماندهان از اقوام مختلف و حتى مخالفان پيشين‌اش در کنار وی، به شهرت هر چه بيشترش افزود. فرمانده مسعود مى گفت، دشمن به نام پشتون، اوزبيك، هزاره، تاجيك ... تفرقه مى اندازد، اما رهنماى ما اسلام است و هيچ برترى وجود ندارد؛ مگر براساس تقوا.
شجاعت، ساده زيستى، تقوا و توكل به خدا، از ديگر ويژگى هاى فرمانده گفته مى‌شود؛ مسعود مى‌گفت «مرد از تقديرش مى نالد، نامرد از رفیقش»

#مسلم_شیرزاد

داغ های سینه ما کمتر از یعقوب نیست
او پسر گم کرده بود و ما رهبر گم کرده ایم

قهرمان ملی کشور ، شهید احمد شاه مسعود الگوی شجاعت و مردانگی برای نسل های آینده ..

روحت شاد و یادت گرامی باد!

وداع با مسعود
صالح محمد ریگستانی
حوالی بعد از ظهر نهم سپتمبر 2001 بود. من از پنجره مراسم جشن استقلال تاجکستان را تماشا می کردم، که ودود برایم زنگ زد، صدایش می لرزید، مانند کسی که در حالت دویدن یا تیز رفتن با کسی تلفونی صحبت کند. گفت: هرچه عاجل آماده‌ی رفتن شو، پاسپورتت را هم با خود بگیر. گفتم: چه گپ شده؟ گفت: از نزدیک برایت می گویم، من در راه هستم و تا چند لحظه‌ی دیگر می رسم.
عبدالودود از سال 1997 تا 2000 که من در تاجکستان به حیث آتشه‌ی نظامی و نماینده‌ئ احمد شاه مسعود کار می کردم، به حیث معاون من ایفای وظیفه می نمود. در سال 2000 من به حیث آتشه‌ی نظامی در مسکو مقرر گردیدم و وی به حیث آتشه‌ی نظامی در دوشنبه.
من در همان هفته به دوشنبه رفته از مسعود – که ما او را آمر صاحب می گوییم – اجازه خواستم تا به امریکا رفته خانواده ام را به مسکو منتقل کنم، که اجازه داد و گفت:
"در آنجا دیر نمان و زود برگرد".
به عجله لباس پوشیده از بالکن نگاه کردم، ودود هنوز نیامده بود، دلم آرام نگرفت، دوباره برایش زنگ زده پرسیدم چه خبر است؟ گفت: یک دقیقه بعد می رسم. گفتم: همین حالا بگو چه خبر است؟ گفت: آمر صاحب زخمی شده است. گفتم: زیاد یا کم؟ گفت: نمی دانم. پرسیدم: کی گفت؟ گفت: جمشید - مسوول تلفون وی. تا آمدن ودود زمان زیادی بر من گذشت، نمی دانم چرا ما هیچ وقت درباره‌ی شهادت مسعود یا زخمی شدن او زیاد فکر نمی کردیم. شاید به خاطری که او را بسیار دوست داشتیم و هرگز چنین افکاری را به ذهن خود راه نمی دادیم، یا او را مطمئنانه به خدا سپرده بودیم و باور داشتیم که به او گزندی نمی رسد. من فکر می کنم علت دیگری هم داشت که گاهگاهی چنین به زبان آورده می شد: اگر خدانخواسته یک لحظه آمر صاحب نباشد همه چیز...! ما بر این نکته خوب واقف بودیم که چگونه همه رشته ها به او گره خورده بود.
عبدالودود رسید و به طرف میدان هوایی دوشنبه حرکت نمودیم. از سفارت امرالله کارمند وزارت خارجه و داکتر عصمت الله را با مقداری دوا نیز با خود گرفتیم. در راه از جزئیات حادثه از او پرسیدم، گفت: همینقدر گفتند دو نفر عرب عملیات انتحاری انجام داده خود را در نزدیکی آمر صاحب منفجر کرده اند. وقتی به فرودگاه رسیدیم هلیکوپتر ما نیز رسیده بود. سوار هلیکوپتر شده به طرف افغانستان حرکت نمودیم. آمر صاحب را قبل از رسیدن ما به شفاخانه‌ی کوچکی در سرحد تاجکستان – افغانستان که جهت تداوی زخمی های عاجل جنگ احداث کرده بودیم- انتقال داده بودند. از دوشنبه تا آنجا چهل و پنج دقیقه فاصله هوایی وجود داشت.
هنگامی که به هلیکوپتر سوار شدیم، پیلوتان مرا به کابین سه نفری خودشان دعوت کردند. این کاری بود که پیلوتان برای مهمانان یا دوستان خود می کردند. پهلوی کپتان پیلوت که عبدالواسع(بعدا شهید شد) بود نشسته به فکر فرو رفتم. ده ها سوال در ذهنم خطور می کرد. بیشتر این سوالات در باره‌ی این نبودند که چطور دو تروریست به احمد شاه مسعود نزدیک شده اند، و یا از ترتیبات امنیتی مسعود موفق به عبور شده اند، زیرا اوهمیشه به خاطر بی باکی اش نسبت به امنیت خود مورد انتقاد ما قرار داشت. من بازرسی یا تلاشی هیچ خبرنگار و یا مهمانی را که به ملاقات مسعود رفته اند، به یاد ندارم.
او بارها به خطر مواجه شده و نجات یافته بود، درین مورد کمتر به مشورت ها و تقاضاهای دوستانش توجه می کرد. سالهای زیادی از دوران جهاد را با دوسه محافظ که هیچ کدام آنها کدام آموزش خاص در این باره ندیده بودند، به گشت و گذار و سیر و سفر می پرداخت. ما یک تعداد جوانانی که از نزدیک با اومحشور بودیم، داستان های زیادی از او داریم که در بسا موارد خود را به خطر انداخته و نجات یافته بود.....
آنچه مرا به شدت آزار می داد، این بود که اگر خدای ناخواسته او در اثر همین جراحت ها شهید شود، چه خواهد شد؟ حتی فکر کردن در باره‌ی آن رنج آور و تکان دهنده بود چه رسد به مواجه شدن به آن. با خودم در جنگ بودم تا فکرم را به چیز دیگری مشغول کنم، اما موفق نمی شدم. نمی دانم چرا رویم را به طرف کپتان عبدالواسع گردانیده از وی پرسیدم: وضع مریض ما چطور بود؟ وی که گوشی ها در گوشش بود، مثل اینکه درست نشنید، یا متوجه نگرانی من نشد،گوشی را از گوشش کمی دور کرده گفت: نفهمیدم. تکرار کردم وضع مریض ما چطور بود؟ گفت: کدام مریض؟ متوجه شدم وی از جریان بی خبر است، برای فرار از حقیقت به دروغی متوسل شده گفتم: خبر نداری که موتر استاد ربانی در بدخشان چپه شده و کمی زخمی شده است؟ گفت: نی خبر ندارم، بلکه ما از پنجشیر آمده می خواستیم خواجه بهاء الدین پایین شویم، قوماندان امیر جان گفت: مستقیم به دوشنبه رفته ریگستانی و ودود را بیاورید، حالا هم نمی دانم کجا باید برویم، بدخشان؟ گفتم: نخیر به فرخار می رویم. پس فضای سکوت بین ما حکمفرما شد و من همچنان با افکار پریشان در جنگ بودم.
بالآخره به میدانچه‌ی کوچک فرخار- فرخار تاجکستان- رسیدیم، به مجرد پایین شدن از هلیکوپتر ده ها تن از پیلوتان به طرف هلیکوپتر هجوم آورده ما را حلقه کردند، کسی از من چیزی نپرسید، اما همه با نگاه های حیران و غمزده به طرف ما نگاه می کردند. آمر صاحب را یک ساعت قبل از رسیدن ما، به همانجا آورده و از آنجا به شفاخانه‌ای که قبلاً تذکر دادم، برده بودند. تعداد کمی از پیلوتان موفق شده بودند او را ببینند، زیرا همه کارها به سرعت انجام گرفته بود. در آنجا دیر نمانده به طرف شفاخانه حرکت نمودیم، تا شفاخانه پانزده دقیقه با موتر فاصله بود، در نیمه‌ی راه دو موتر دیگر از مقابل ما آمده با چراغ موترشان به ما علامت توقف دادند.
ختم شاه رییس امنیت کولاب بود، از موتر پایین شده به مجردی که مرا دید به گریه افتاد، مرا در آغوش گرفته گفت: آمر صاحب بندگی کرد – اصطلاح تاجکی که برای وفات اشخاص به کار می برند – من این خبر را چگونه درک کردم و یا چه احساس کردم، درست به خاطرم نیست، اما هرچه بود من آرام بوده گریه نکردم، تعجب نکنید چرا؟ هنوز خیلی زود بود باور کنیم که خداوند مسعود را از ما گرفته است، آنهم به این سهولت و سادگی، نه در یک جنگ خونین، نه در یک محاصره‌ی خطرناک، نه در یک مبارزه‌ی تن به تن.
به شفاخانه رسیدیم، داخل محوطه‌ی شفاخانه عده‌ای آرام و حیران، بهت زده و خاموش به ما می نگریستند. ما را به اتاقی که آمر صاحب بود رهنمایی کردند. به روی تخت پارچه‌ای سفید بر روی او کشیده بودند. بلی، درست می گفتند آمر صاحب شهید شده بود. هنگامی که پارچه را از روی او دور کردم تا او را ببینم، غوغایی از گریه برخاست، همه به سختی گریستند، کاش نویسنده‌ی خوبی می بودم تا کلماتی مناسبی برای به تصویر کشیدن آن لحظات می یافتم. ممکن است درست باشد اگر بگویم: همه زار زار می گریستند، مثل گریه‌ی مادری برمرگ فرزند جوان، گریه‌ی عروس بیوه بر مرگ ناگهانی شوهر، گریه‌ی فرزندی بر مادر، گریه‌ی پدری برخانواده‌ای از دست رفته، یا گریه‌ی خانواده‌ای بر پدر از دست رفته، گریه‌ی اصحاب بر جنازه‌ی پیامبر یا اهل بیت بر علی و یا مسلمانان بر حسین در کربلا.
در چهره اش آثار کمی از پارچه های بمب دیده می شد، زیر چشم راستش زخمی کوچک اما عمیق به چشم می خورد، سینه اش سوراخ سوراخ و خونین بود، دو زخم عمیق و فرو رفته دقیقاً بر روی قلبش وجود داشت، که سفیدی استخوان سینه اش از آن معلوم می شد. قسمتی از انگشتان دست راستش قطع شده و در همان طرف زخم بزرگی به قطر پنج سانتی متر در قسمت لگن خاصره دیده می شد. استاد ربانی در اعلامیه‌ای که به نسبت شهادت وی به قلم خودش نوشته بود. کلمه‌ی "پیکر خسته و خونین" را در مورد او بسیار به جا به کار برده بود، پیکر خسته و خونین.
من نمی دانم او چه زحمتی کشید و چه رنجی برد، و اینک خود آرام خفته، و ما را با یک جهان مشکلات تنها گذارده بود. در حالی که به چهره اش نگاه می کردم، این آرزویش را که بارها از او شنیده بودیم به خاطر آوردم که می خواست در راه خدا شهید شود، و شد.
آخرین بار این آرزویش را در سال 1992 که در جبل السراج بودیم و قرار بود به کابل برویم، از زبان وی شنیدم. گفت: مرحله‌ی انتقالی مرحله‌ی بدنام کننده است، خوشا به حال آنهایی که قبل از رسیدن به کابل شهید شدند. آدم اگر در راه خدا سوراخ سوراخ می شد چقدر خوب می شد. عادت داشت "من" نمی گفت، و به جای آن کلمه‌ی "آدم" را به کار می برد. او واقعاً چنین آرزو داشت، اما ما هرگز چنین چیزی برای او آرزو نداشتیم.
پارچه را دوباره بر رویش کشیده به صحن حویلی شفاخانه برگشتم، متوجه شدم عده‌ای دور کسی جمع شدند، به طرف آنها نزدیک شدم، دیدم جمشید مسوول تلفون وی است، بیهوش شده بود، دیگران هم حالت کمی از او نداشتند. در صحن حویلی تعداد زیادی نبودند، چهار یا پنج نفر داکتر، تعدادی از محافظان وفادار او رستم، ودود، عالم، ناصر و غیره، امیرجان قوماندان غند هلیکوپتر، خلیل معاون آتشه‌ی نظامی و ما چهار تن که از دوشنبه رفته بودیم.
آن مجموعه‌ی کوچک به یتیمان بی پدر می مانست، من از حیث سابقه از دیگران بزرگتر می نمودم. ما باید دست به کار می شدیم، ساعت سه بعد از ظهر شده بود، ما دیگر رهبر نداشتیم، ما خود باید تصمیم می گرفتیم، درمورد کشور، در مورد مردم، درمورد او، در مورد خودمان و ده ها مورد دیگر. زمان به سرعت می گذشت و من می دانستم اگر دشمن و دوست از این حادثه خبر شود، چگونه در چند ساعت همه چیز از هم خواهد پاشید. لهذا همگی را به آرامش دعوت کرده، تصمیم گرفتم محمد قسیم فهیم را که در فرخار افغانستان بود با انجنیر عارف و قومندان گدا دعوت نمایم. به فهیم خان زنگ زده گفتم: هر چه زود تر با انجنیر عارف و قوماندان گدا به محل ما بیایند. پرسید: وضع آمر صاحب چطور است؟ گفتم: داکتران گفته اند حد اقل دو هفته باید در بستر بماند، زخم ها عمیق اند، اما خطرناک نیستند، هدایت داد شما را طلب نمایم. نیم ساعت گذشت و آنها آمدند، هنگامی که فهیم به اتاق داخل شد، در دهن درب میخکوب شد، گفت: من چنین فکر نمی کردم. یکبار دیگر همه به گریه افتادند، غمی بزرگ بود، من آنروز بی مبالغه رنگ غم واقعی را دیدم، همه چیز سیاه بود، کاملاً سیاه و زشت. شاید بگویید: احساس درونی من بوده است، نخیر، من آن را دیدم برهمه جا گسترده بود.
از اتاق خارج شده در حویلی جمع شدیم. اینها بودیم: فهیم خان، انجنیر عارف، قوماندان گدا، عبدالودود، خلیل خان معاون وی، امیرجان قوماندان غند هلیکوپتر، امرالله صالح، داکتر عصمت الله، حاجی رستم، عبدالودود و عالم محافظان وی، جمشید و ناصر مسوولین تلفون، نگارنده و چند تن دیگر که به خاطرم نمانده. من اول به سخن گفتن آغاز کردم. بعد از اتحاف دعا به آمر صاحب، گفتم:
برادران! ما رهبر خود را از دست دادیم، اما سنگر را نباید از دست بدهیم، آمر صاحب در راه دفاع از حفظ همین سنگرها به شهادت رسید، ما اگر خود را کنترول کرده بتوانیم اوضاع را هم کنترول کرده می توانیم، برای حقانیت راه ما چه دلیلی بالاتر از اینکه ما در این راه مسعود را قربانی داده ایم. سپس فهیم خان سخن گفت، و برادامه‌ی راه او تأکید نمود. در مقابل ما، انبوهی از مشکلات قرار داشت که عمده ترین آنها عبارت بودند از:
1 – دشمنان نباید از شهادت او مطلع شوند.
2 – دوستان باید از شهادت او مطلع گردند، اما نه یکباره.
3 – مجاهدین و مردم هم باید مطلع شوند، اما نه ناگهانی.
4 – رهبر جدید کی باشد؟
5 – مراسم تدفین و تشییع جنازه‌ی آمر صاحب چه وقت و چگونه انجام شود؟
بعد از مدتی بحث و غور به این فیصله رسیدیم:
1 – راه مسعود ادامه داده شود.
2 – فهیم خان رهبری را به دست گیرد.
3 – در قدم اول، در خارج کشورهای دوست از حادثه مطلع شوند و در داخل رییس جمهور و رده های بالای دولت و جبهه‌ی متحد و برادرانش.
4 – در قدم بعد مجاهدین و مردم.
5 – این کارها در مدت یک هفته یا کم و زیاد انجام گیرد خانواده‌ی وی فقط یکی دو روز قبل از مراسم تشییع و دفن جنازه مطلع ساخته شود، سپس مراسم انجام گیرد، تا آن وقت جنازه در محلی مصئون مخفی گردد.
6 – این فیصله به اطلاع مقاماتی که لازم است رسانده شود، تا اگر کمبودی در آن وجود داشت، اصلاح گردد.
7 – موضوع از مطبوعات و هرکس دیگر غیر از آنچه گفته آمد، مخفی داشته شود.
برای اجتناب از تفصیل، در چند جمله موضوع از این قرار بود:
1 – رهبری جدید و بازماندگان مسعود خود را با شرایط جدید که دیگر در آن مسعود حضور نداشت، وفق دهند.
2 – عکس العمل کشورهای دوست معلوم گردد که پشتیبانی خود را ادامه خواهند داد، یا مانند بعضی کشورها که تنها با سقوط شهر تالقان نزدیک بود طالبان را به رسمیت بشناسند، اینک با شهادت مسعود تغییر سیاست خواهند داد.
3 – حالت شوک و تکان شدید به جبهه وارد نشود تا از هم نپاشد بلکه نیروهای مسلح و مردم آهسته آهسته قبول کنند که حادثه‌ای رخ داده است.
بر اساس همین فیصله هر کدام وظایفی به دوش گرفته به کار آغاز نمودیم. وظیفه‌ی من و همراهانم ودود، امرالله صالح، خلیل و داکتر عصمت این شد که جسد شهید را به جایی مخفی انتقال دهیم، سپس من به دوشنبه رفته با مطبوعات کار نمایم، طوری که مطابق برنامه باشد. فهیم خان و دیگران به طرف افغانستان پرواز کردند، و من و همراهانم جنازه‌ی آمر صاحب را حوالی شام از مقابل شفاخانه با هلیکوپتر برداشته به طرف نقطه‌ای که هیچکس جز خدا و ما چند نفر نمی دانست، پرواز نمودیم.
بر من روزی سخت تر از آن نگذشته است که او را در سردخانه‌ای تنها گذاشتم و درش را مهر و لاک نمودیم. آخر مسعود برای ما فقط یک رهبر نبود، او برای ما پدر بود، رهبر بود، برادر بود و رفیق بود. او تمام خصایل را داشت، ما از او خاطره های زیادی داریم، ما نسبت به او چند یار وفادار با اخلاص زیاد که آدمی را کور می کند و عیب طرف را نمی بیند، نبودیم. ما عمیقاً او را می شناختیم، بر صواب هایش تحسین می کردیم و بر خطاهایش انگشت انتقاد می گذاشتیم، او خود دارای چنان شجاعتی بود که به اشتباهاتش صادقانه اعتراف می نمود، و ما را رهبر بودن، یا بهتر بگویم انسان بودن را می آموخت. او مظهر والایی از خصایل انسانی بود که تعریفش در این مقال نمی گنجد. اما باید آن را در ذخیره‌ی معنوی این ملت گذاشت و به نسل های بعدی منتقل کرد، مگر می شود بدون مطالعه‌ی کارنامه های نیک بزرگان این ملت، اساس فردا را گذاشت؟ در راه تا دوشنبه همچنان به فکر فرو رفته بودیم، در دل دعا می کردم که خداوند مردم ما را کمک کند، من می دانستم که اگر جبهه با قهر نظامی دشمن بشکند، طالبان با مردم چه معامله خواهند کرد، حتی تصورش انسان را شکنجه می داد! ساعت از دوی شب گذشته بود که به دوشنبه رسیدم.
اولین دروغ را به مادرم گفتم، وقتی پرسید: آمر صاحب چطور است؟ گفتم: خوب است بسیار قابل تشویش نیست.
فردای آن ساعت هشت صبح بود که خانواده‌ی مسعود به دوشنبه آمدند، ما آنها را احتیاطاً منتقل کردیم تا اگر شکست و ریختی در جبهه آمد، به آنها دیگر بیشتر از این آسیب نرسد. اما آنها برعکس آمده بودند تا مسعود را ببینند.
به میدان هوایی نرفتم تا به سوالهای آنها روبرو نشوم، پسرش احمد به برادرم سلیمان که به استقبال آنها رفته بود، گفته بود: در داخل هلیکوپتر مرا خواب برد، پدرم را دیدم که پیرهن در تنش نیست و سینه اش خونین است.
ساعتی از آمدن شان نگذشته بود که احمد برایم زنگ زد. گفت: کاکا من احمد هستم، گفتم: احمد چطور هستی؟ به سوالم جواب نداده پرسید: کاکا پدرم چطور است؟ گفتم: خوب است، پسر زیرک و هوشیاریست، سوالهای زیادی در باره‌ی او کرد، و من همچنان برای وی دروغ می گفتم، نقش آزار دهنده‌ای را بردوش من گذاشته بودند، دروغ گفتن، دروغ گفتن به همه کس، حتی به خانواده‌ی او. ما نزدیکترین کسان او، امروز به خانواده اش، به پسرش، به برادرانش دروغ می گفتیم، خداوند مرا ببخشد. گفت: کی مرا پیش پدرم می بری؟ گفتم: پس فردا. گفت: چرا فردا نی؟ گفتم: فردا بسیار کار دارم. باز پرسید: کاکا همراه پدرم در آنجا کیست؟ اولین بار بود که در مقابل یک کودک مات می شدم، اینجایش را هیچ کدام ما فکر نکرده بودیم، بلی، پدرش هم چنین حساس و دقیق بود، چگونه متوجه این نکته شده بود؟ ما باید یکی دو تن را به عنوان اینکه در خدمت وی هستند، در جایی پنهان می کردیم، چنانکه بعداً جمشید مسوول تلفون وی را در خانه مخفی کرده گفتیم نزد آمر صاحب است. اما اینک من چاره‌ای جز این نداشتم که از جواب فرار کنم. گفتم: بچیم چقدر سوال می کنی، پس فردا با هم می رویم خودت از نزدیک او را می بینی.
در کنار صدها تلفونی که در طول شب و روز به آن جواب می دادم، تلفون های احمد نیز همچنان ادامه داشت، تا زمانی که یک روز قبل از انتقال جنازه اش، آنها را به دیدن مسعود بردیم. درین مورد نمی خواهم چیزی بنویسم، شما خود می توانید تصور کنید که زن، پسر و پنج دختر کوچک وی بر پیکره‌ی خسته و خونین او چه کشیده اند. دنباله‌ی ماجرا را خوانندگان حتماً از طریق تماس و مطبوعات می دانند و ذکر آن تکرار است. اینک می خواهم چند نکته‌ای را در مورد آخرین روزهای زندگی مسعود بگویم: من آخرین بار او را در دوشنبه دیدم، در خانه اش، عبدالودود هم بود. از روسیه و مسکو و کارهای ما پرسید، برایش پاسخ دادم. بعد پرسید: کار نوشتن کتاب (مسعود وآزادی)را به کجا رساندی؟ گفتم: بسیار پیشرفت نکرده، اما قدم هایی برداشته ام. باید تذکر دهم هنگامی که من به مسکو مقرر شدم، به احمد شاه مسعود گفتم: در نظر دارم با تعدادی افسران و عساکر شوروی که در جنگ افغانستان اشتراک نموده بودند، و همچنان کمونیست های داخلی دیده، کتابی بنویسم. به این موضوع بسیار علاقه گرفت و گفت: حتماً این کار را بکن، و رهنمایی هایی نمود، از جمله گفت: من آثاری را که تا حال نویسندگان افغان و شوروی نوشته اند خوانده ام بعضی بسیار به خطا رفته اند و عده‌ای هم حقیقت و کذب را با هم مخلوط کرده اند. از جمله از چند خطا در اثر جنرال گروموف و "چهره های عریان" گلبدین یاد کرد. سپس گفت: از آتش بس (1982) در پنجشیر آغاز کن، من گفتم: آتش بس با شوروی ها در پنجشیر یک گوشه‌ی از جهاد است، در فرصتش به آن خواهم پرداخت. گفت خیر در این باره تمام نویسندگان شوروی و افغان به خطا رفته اند. از همینجا آغاز کن. بر اساس همین برنامه کار را آغاز کردم، او خود برای اولین بار در باره‌ی علت آتش بس با شوروی ها سخن گفت و من سخنان او را ثبت کردم. همچنان با چند تن افغان دیگر و ترجمان های تاجکی که در جریان مذاکرات بودند، ملاقات نمودم. قرار بود با جنرالانی که در آن وقت از طرف شوروی نماینده بودند نیز ملاقات نمایم، و مسعود همان موضوع را می پرسید.
پرسید: تا حال با کدام های شان ملاقات کرده ای؟ گفتم: با رده های بالا هیچ کدام، اما با پایین ترها تعدادی را دیده ام. گفت: چرا با رده های بالا که جریان را می فهمند ملاقات نکرده ای؟ گفتم: تعداد زیادی از آنها حالا بسیار پول دار و منصب دار شده اند، و این برای من مشکلاتی را پیش می کند. به طور مثال اگر من آنها را دعوت کنم به دفتر من نمی آیند، اگر من بخواهم به دفتر آنها بروم در آنجا حاضر نمی شوند یک صحبت طولانی در باره‌ی گذشته انجام دهند. اگر به محل سوم بروم باید رستوران باشد، در رستوانهای عادی آنها نمی آیند، و در رستوران های مجلل توان اقتصادی من اجازه نمی دهد که آنها را دعوت نمایم. تبسمی نموده گفت: "که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها!" خندیدیم، و سپس قسمتی از کتاب را که نوشته بودم برایش خواندم، که مورد پسندش واقع شد. گفت: مطالعه‌ی کتاب های نظامی عموماً برای همگان خسته کن است، کوشش کن جریان حوادث داستان گونه بیاید، تا اینجا خوب پیش رفته ای. این آخرین دیدار من با مسعود بود، فکر میکنم اواخر ماه اگست 2001 بود......
مسعود رفت و ما با او وداع گفتیم، اما با جسم او، نه با فکر او.
ستراتژی او بسیار روشن بود:
افغانستان مستقل، مترقی، بزرگ و قوی با اسلام معتدل.
او نمونه‌ی خوبی از یک رهبر افغان و مسلمان بود. دارای صفاتی والا، مومن، شجاع، صبور و دانا. و می گفتی این صفات مانند ابزار کار در دست اویند که می داند آنها را در کجا و کدام موقع به کار برد، هوش، دقت، خشم، رحم، سکوت، صمیمیت، مزاح، صبر و عفو.
اما چهار چیز را بسیار دوست داشت، چنانکه بعضی اوقات آدم نمی دانست کدام یک را بیشتر دوست دارد: دینش، سرزمینش، مردمش و آزادی!

XENON TECHNOLOGIES

🏢XENON Group & XENON Technologies provide complete and turnkey professional business services to its domestic️ and international clients in Afghanistan since 2011. These services include business consulting, compliance services, Taxation services, payroll services, technology services, general logistic support, construction services, and repairs & maintenance services. We are pleased to assist our clients from their business registration to accomplishment of their operation in Afghanistan🇦🇫️.

📞: +93(0)798216217 | +93(0)787216217

📧[email protected] 🌍 https://www.xenontechnologies.net

Want your business to be the top-listed Travel Agency in Kabul?

Click here to claim your Sponsored Listing.

Videos (show all)

Location

Category

Address


Kabul
21000
Other Tour Agencies in Kabul (show all)
Afghanistan Nawin Travel & Tour Agency Afghanistan Nawin Travel & Tour Agency
First Street
Kabul

Whether you are planning a business trip or pleasure, Afghanistan Nawin Travel & Tourist has a worldwide airline networks with more than 10,000 fares from around the globe. We are Afghanistan`s largest travel company based in Afghanistan and AUSTRALIA.

Shneez Group of Companies Shneez Group of Companies
Kabul City
Kabul

www.shneez.com

Kabul - Daikundy (DaiCab) Bus Transportation Kabul - Daikundy (DaiCab) Bus Transportation
Sultan-e Ghazi Bus Transportation, Afghan Star Hotel, Kote- E Sangi
Kabul, 93000

Dunya Imroz Travels and Tourism Services Dunya Imroz Travels and Tourism Services
Kabul Afghanistan
Kabul, 24000

We Dunya Imroz Travels and tourism services dealing with all world airlines in case of ticketing service with very reasonable fares, Domestic and international connection flights, we provide all kind of requirement facilities up on our valuable clients

Naikbeen transportation company Naikbeen transportation company
2nd Street Kart-e-naw
Kabul

Fly Express Kabul Taravel Fly Express Kabul Taravel
Wazir Mohammad Akbar Khan Street #11
Kabul

Azimi Group Azimi Group
سرك چهل متره، سليم كاروان، سيتي تاور
Kabul

Azimi Brother’s Group of Companies Established at 1998 in Kabul Afghanistan and at First Step Started international transportation services

Bright Travel and Tours Bright Travel and Tours
Gulbahar Center
Kabul

Bright Travel & Tours are the new name among tourism business in Afghanistan, we at B.T.T value your time and we will strive to provide you on time service

Explore Afghanistan Explore Afghanistan
Shar-e-now
Kabul

Explore Afghanistan guides you throughout Afghanistan with live trips to historical, beautiful and natural locales with live Photography, Guides, and Information.

Selab Nadiry Travel Agency Selab Nadiry Travel Agency
Selab Nadiry Travel & Tours
Kabul, 25000

Selab Nadiry Travel Services -Booking Flights -Booking Hotels -Rent a Car -Dubai Visa Service -Inbound and outbound reserving tickets service

Kaweyan Cabs Kaweyan Cabs
Kabul

Kaweyan Cabs is the leading provider of transportation services in Afghanistan, accessible through smartphones!

About   Contact   Privacy   FAQ   Login C